الشيخ المنتظري

622

درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )

قطعى بودن جنگ با معاويه « وَلَقَدْ ضَرَبْتُ اَنْفَ هَذَا الْأَمْرِ وَعَيْنَهُ ، وَقَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَبَطْنَهُ ، فَلَمْ اَرَ لِى اِلاَّ الْقِتَالَ اَوِ الْكُفْرَ » ( من بينى و چشم اين كار را زده ام ، و نهان و آشكار آن را زير و رو كردم ، و چاره اى جز جنگ و يا كفر نديدم . ) آماده بودن شما را براى روز كارزار مى ستايم ، خيال نكنيد من قصد صلح و سازش با معاويه را دارم ، بلكه غير از جنگ با او راه ديگرى نيست ; حضرت به حكم خدا قصد جنگ با معاويه را داشتند ، چون رسول خدا ( صلى الله عليه وآله و سلم ) خبر جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين را بعد از خودشان به حضرت اميرالمؤمنين على ( عليه السلام ) داده بودند و به همين دليل هم بود كه آن حضرت به اصحابشان - در مقابل آن اصرارى كه در جنگ با معاويه داشتند - مى فرمودند : « لقد ضربت انف هذا الامر و عينه » من چشم و بينى اين كار را زده ام « و قلّبت ظهره و بطنه » و نهان و آشكار آن را زير و رو كرده ام . اين جمله با جمله قبل يك مثال و يك ضرب المثل است ; يك حيوانى را كه مى خواستند بخرند ، چشم و گوش و دندانها و بينى و پشت و شكم آن را نگاه مى كردند و به قول معروف آن را بررسى مى كردند و مى خريدند ، اينجا هم حضرت موضوع درگيرى با معاويه را به خريد يك حيوان تشبيه كرده و مى فرمايند : من در اين مورد رسيدگى كافى كرده ام ، « فلم ار لى الاّ القتال او الكفر » من غير از جنگ با معاويه راه ديگرى را نمى بينم و يا كافر شويم به آنچه حضرت محمد ( صلى الله عليه وآله و سلم ) به من خبر داده است كه تو با معاويه مى جنگى . پس اگر حضرت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در اين موقعيّت حاضر به جنگ نيست ، در انتظار خبر جرير است ; و اگر جرير را نفرستاده بود و در انتظار او نبود و نمى خواست با مردم شام اتمام حجّت كند ، شايد هم همان وقت حمله به معاويه و